بخش ۸ - نومیدی بلبل از گل و رفتن او از باغ به بیوفائی گل
عطار نیشابوریگفت بلبل من دگر نایم بباغ
زانکه دارم دل ز جور او بداغ
بیوفایی پیشه دارد آن صنم
لاجرم از دور بانگی می زنم
گر بدانی سازگاری می کند
مهر پیوندی و یاری می کند
عاشق خود را نمی راند ز پیش
می شدم نزدیک او با جان خویش
چونکه با عاشق نمی سازد دمی
بهر دل ریشان ندارد مرهمی
من چرا آیم بباغ و بوستان
تا کرا بینم میان گلستان
خوبرو هستند در عالم بسی
نیست اندر نسل آدم زو کسی
مشتری هستند او را بی شمار
من ندارم طاقت این کار و بار
در رهم صد خار محنت می نهد
هر دمم صد درد و زحمت می دهد
هر زمان بر رنگ و بو نازد همی
در ره عشقم زبون سازد همی
ناله من از غنون دیگر است
عاشقان را ناله من درخور است
