بخش ۸ - جدا شدن آدم و حوا از یكدیگر
عطار نیشابوریچون جدا شد آدم خاکی ز جفت
یک زمان از درد تنهایی نخفت
روز و شب در ناله و در گریه بود
او چو سرگردان میان پرده بود
در سراندیب اوفتاده بیقرار
روز و شب گریان شده از عشق یار
زآب چشم او بسی دارو برست
ز آب چشم خود جهانی را بشست
حق تعالی ز آب چشمش کرد یاد
زنجبیل و سلسبیلش نام داد
بود حوا نیز هم گریان شده
از فراق و درد او بریان شده
بود سیصد سال آدم در گناه
ربنا میزد میان خاک راه
یک شبی تاریک همچو پر زاغ
دید عالم را پر از نور چراغ
مصطفی در خواب او را رخ نمود
میخرامید و به رخ فرخ نمود
رفت آدم نزد او کردش سلام
گفت ای فرزند و ای صدر انام
ای شفاعت خواه مشتی تیره روز
