بخش ۵۶ - ذکر ابوالحسن بوشنجی قدس الله روحه العزیز
عطار نیشابوریآن صادق کار دیده آن مخلص بارکشیده آن موحد یک رنگی شیخ ابوالحسن بوشنجی رحمة الله علیه از جوانمردان خراسان بود و محتشم ترین اهل زمانه و عالم ترین در علم طریقت و در تجرید قدمی ثابت داشت و ابن عطا و بوعثمان و جریدی و ابن عمرو رادیده و سالها از بوشنج برفت و بعراق می بود چون بازآمد بزندقه منسوب کردندش از آنجا بنشابور آمد و عمر را آنجا گذاشت چنانکه مشهور شد تا به حدی که روستایی را دراز گوشی گم شده بود پرسید که در نشابور پارساتر کیست گفتند ابوالحسن بوشنجی بیامد و در دامنش آویخت که خرمن تو برده درماند و گفت ای جوانمرد غلط کرده ای من ترا اکنون می بینم گفت نی خرمن تو برده درماند و دست برداشت و گفت الهی مرا از وی باز خر در حال یکی آواز داد که او را رها کن که خر یافتیم بعد از آن روستایی گفت ای شیخ من دانستم که تو ندیده لکن من خود را هیچ آبروی ندیدم برین درگاه گفتم تاتو نفسی بزنی تا مقصود من برآید
نقلست که یک روز در راهی می رفت ناگاه ترکی درآمد و قفایی بر شیخ زد و برفت مردمان گفتند چرا کردی که او شیخ ابوالحسن است مردی بزرگ پشیمان شد و بازآمد و از شیخ عذر می خواست شیخ گفت ای دوست فارغ باش که ما این نه از تو دیدیم از آنجا که رفت غلط نرود
نقلست که در متوضا بود در خاطرش آمد که این پیرهن به فلان درویش می باید داد خادم را آواز داد وگفت این پیراهن از سر من برکش و به فلان درویش ده خادم گفت ای خواجه چندان صبر کن که بیرون آیی گفت می ترسم که شیطان راه بزند و این اندیشه بر دلم سرد گرداند
