بخش ۸۸ - ذکر شیخ ابوالحسن حصری رحمةالله علیه
عطار نیشابوریآن عالم ربانی آن حاکم حکم روحانی آن قدوه قافله عصمت آن نقطه دایره حکمت آن محرم صاحب سری شیخ ابوالحسن حصری رحمةالله علیه شیخ عراق بود و لسان وقت و حالی تمام داشت و عبارتی رفیع بصری بود و به بغداد نشستی و صحبت شبلی داشتی و معبر عظیم بودی و در بغداد با اصحاب خود سماع کردی در پیش خلیفه او را غمز کردند که قومی به هم درشده اند و سرود می گویند و پای می کوبند و حالت می کنند و در سماع می نشینند مگر روزی خلیفه برنشسته بود در صحرا و حصری به اصحاب شدند کسی خلیفه را گفت آن مرد که دست می زد و پای می کوبد اینست خلیفه عنان بازکشید حصری را گفت چه مذهب داری گفت مذهب بوحنیفه داشتم به مذهب شافعی باز آمدم و اکنون خود به چیزی مشغولم که از هیچ مذهبم خبر نیست گفت آن چیست گفت صوفی گفت صوفی چه باشد گفت آنکه از دو جهان بدون او به هیچ چیز نیارامد و نیاساید گفت آنکه دیگر گفت آنکه کار خویش بدو بازگذارد که خداوند اوست تا خود به قضاء خویش تولی می کند گفت دیگر حصری گفت فماذا بعد الحق الا الضلال چون حق را یافتند به چیزی دیگر ننگرند خلیفه گفت ایشان را مجنبانید که ایشان قومی بزرگ اند که حق تعالی را نیابت کار ایشان دارند
نقل است که احمد نصر شصت موقف ایستاده بود بیشتر احرام از خراسان بسته بود یکبار در حرم حدیثی بکرد پیران حرم او را از حرم بیرون کردند گفتند دویست و هشتاد پیر در حرم بودند تو سخن گویی اندر آن ساعت بوالحسن از خانه بیرون آمد و دربان را گفت آن جوان خراسانی که هر سال اینجا آمدی اگر این بار بیاید نگر تا راهش ندهی چون احمد به بغداد آمد بر حکم آن گستاخی به در خانه شیخ شد دربان گفت فلان وقت شیخ بیرون آمد و گفت که او را مگذارید و راست همان وقت بود که از حرمش بیرون کرده بودند احمد نصر بیفتاد و بیهوش شد و چند روز هم آنجا افتاده می بود آخر روزی شیخ بوالحسن بیرون آمد و رو بدو کرد و گفت یا احمد آن ترک ادب را که بر تو رفته است باید که برخیزی و به روم شوی و یک سال آنجا خوک بانی کنی و جایگاهی بوده است مسلمانان را در طرسوس کفار آنرا گرفته اند و ویران کرده پس آنجا برو و به روز خوک بانی می کن و به شب بدان جایگاه میشو و تا روز نماز میکن و نگر تا یک ساعت نخسبی تا بود که دلهای عزیزان ترا قبول کنند مرد کار افتاده بود برخاست و به روم شد و جامه ناز برکشید و کمر نیاز بر میان جان بست و تا یک سال خوک بانی کرد چنانکه فرموده بود پس بازگشت و به بغداد باز آمد چون به در خانقاه رسید دربان گفت همین زودتر باش که امروز شیخ هفت نوبت بیرون آمده است به طلب تو بی قرار شیخ ابوالحسن چون آواز بشنید بیرون آمد او را در بر گرفت و گفت یا احمد ولدی قرة عینی احمد از شادی لبیک بزد و روی در بادیه نهاد تا حجی دیگر بکند چون به حرم رسید پیران حرم پیش احمد بازآمدند و گفتند یا والده و قرة عینا جرمش همه این بود که یک حدیث کرده بود و امروز همه بر در دکان ها طامات می گویند
