حکایت صعوه
صعوه آمد دل ضعیف و تن نزار پای تا سر همچو آتش بی قرار گفت من حیران و فرتوت آمدم بی دل و بی قوت و قوت آمدم همچو موسی بازو و زوریم نیست وز ضعیفی قوت موریم نیست من نه پر دارم نه پا نه
۲ شعر از عطار نیشابوری
صعوه آمد دل ضعیف و تن نزار پای تا سر همچو آتش بی قرار گفت من حیران و فرتوت آمدم بی دل و بی قوت و قوت آمدم همچو موسی بازو و زوریم نیست وز ضعیفی قوت موریم نیست من نه پر دارم نه پا نه
چون جدا افتاد یوسف از پدر گشت یعقوب از فراقش بی بصر موج می زد بحر خون از دیدگانش نام یوسف مانده دایم در زفانش جبرییل آمد که هرگز گر دگر بر زفان تو کند یوسف گذر محو گردانیم نامت بعد