حکایت رفتن مصطفی بسوی غار و خفتن علی در بسترش
گر علی بود و اگر صدیق بود جان هر یک غرقه تحقیق بود چون بسوی غار می شد مصطفا خفت آن شب بر فراشش مرتضا کرد جان خویشتن حیدر نثار تا بماند جان آن صدر کبار پیش یار غار صدیق جهان هم برای
۸ شعر از عطار نیشابوری
گر علی بود و اگر صدیق بود جان هر یک غرقه تحقیق بود چون بسوی غار می شد مصطفا خفت آن شب بر فراشش مرتضا کرد جان خویشتن حیدر نثار تا بماند جان آن صدر کبار پیش یار غار صدیق جهان هم برای
چونک آن بدبخت آخر از قضا ناگهان آن زخم زد بر مرتضا مرتضی را شربتی کردند راست مرتضا گفتا که خونریزم کجاست شربت او را ده نخست آنگه مرا زانک او خواهد بدن هم ره مرا شربتش بردند او گفت
چون عمر پیش اویس آمد به جوش گفت افکندم خلافت در فروش این خلافت گر خریداری بود می فروشم گر به دیناری بود چون اویس این حرف بشنید از عمر گفت تو بگذار و فارغ در گذر تو بیفکن هرک راباید
خورد بر یک جایگه روزی بلال بر تن باریک صد چوب و دوال خون روان شد زو ز چوب بی عدد هم چنان می گفت احد می گفت احد گر شود در پای خاری ناگهت حب و بغض کس نماند در رهت آنک او در دست خاری
مصطفا جایی فرود آمد به راه گفت آب آرند لشگر را ز چاه رفت مردی بازآمد پر شتاب گفت پر خونست چاه و نیست آب گفت پنداری ز درد کار خویش مرتضی در چاه گفت اسرار خویش چاه چون بشنید آن تابش
ای گرفتار تعصب مانده دایما در بغض و در حب مانده گر تو لاف از عقل و از لب می زنی پس چرا دم در تعصب می زنی در خلافت میل نیست ای بی خبر میل کی آید ز بوبکر و عمر میل اگر بودی در آن دو
سید عالم بخواست از کردگار گفت کار امتم با من گذار تا نیابد اطلاعی هیچ کس بر گناه امت من یک نفس حق تعالی گفتش ای صدر کبار گر ببینی آن گناه بی شمار تو نداری تاب آن حیران شوی شرم داری
زو یکی پرسید کای صاحب قبول تو چه می گویی ز یاران رسول گفت من از حق نمی آیم به سر کی توانم داد از یاران خبر گرنه در حق جان و دل گم دارمی یک نفس پروای مردم دارمی آن نه من بودم که در