بیان وادی استغنا
بعد ازین وادی استغنا بود نه درو دعوی و نه معنی بود می جهد از بی نیازی صرصری می زند بر هم به یک دم کشوری هفت دریا یک شمر اینجا بود هفت اخگر یک شرر اینجا بود هشت جنت نیز اینجا مرده ا
۸ شعر از عطار نیشابوری
بعد ازین وادی استغنا بود نه درو دعوی و نه معنی بود می جهد از بی نیازی صرصری می زند بر هم به یک دم کشوری هفت دریا یک شمر اینجا بود هفت اخگر یک شرر اینجا بود هشت جنت نیز اینجا مرده ا
بود شیخی خرقه پوش و نامدار برد از وی دختر سگبان قرار شد چنان در عشق آن دلبر زبون کز دلش می زد چو دریا موج خون بر امید آنک بیند روی او شب بخفتی با سگان در کوی او مادر دختر از آن آگا
دیده باشی کان حکیم بی خرد تخته ای خاک آورد در پیش خود پس کند آن تخته پر نقش و نگار ثابت و سیاره آرد آشکار هم فلک آرد پدید و هم زمین گه بر آن حکمی کند گاهی برین هم نجوم و هم برون آر
در ده ما بود برنایی چو ماه اوفتاد آن ماه یوسف وش به چاه در زبر افتاد خاک او را بسی عاقبت ز آنجا بر آوردش کسی خاک بر وی گشته بود و روزگار با دو دم آورده بودش کار و بار آن نکو سیرت م
آن مریدی شیخ را گفت از حضور نکته ای برگوی شیخش گفت دور گر شما روها بشویید این زمان آنگهی من نکته آرم در میان در نجاست مشک بویی زان چه سود پیش مستان نکته گویی زان چه سود
آن مگس می شد ز بهر توشه ای دید کندوی عسل در گوشه ای شد ز شوق آن عسل دل داده ای در خروش آمد که کو آزاده ای کز من مسکین جوی بستاند او در درون کندوم بنشاند او شاخ وصلم گر ببرآید چنین
گفت مردی مرد را از اهل راز پرده شد از عالم اسرار باز هاتفی در حال گفت ای پیر زود هرچه می خواهی به خواه و گیر زود پیر گفتا من بدیدم کانبیا مبتلا بودند دایم در بلا هر کجا رنج و بلایی
یوسف همدان که چشم راه داشت سینه پاک و دل آگاه داشت گفت بر شو عمرها بالای عرش پس فرو شو پیش از آن در تحت فرش هرچ بود و هست و خواهد بود نیز چه بدو چه نیک یک یک ذره چیز قطره است این ج