بیان وادی حیرت
بعد ازین وادی حیرت آیدت کار دایم درد و حسرت آیدت هر نفس اینجا چو تیغی باشدت هر دمی اینجا دریغی باشدت آه باشد درد باشد سوز هم روز و شب باشد نه شب نه روز هم ازبن هر موی این کس نه به
۶ شعر از عطار نیشابوری
بعد ازین وادی حیرت آیدت کار دایم درد و حسرت آیدت هر نفس اینجا چو تیغی باشدت هر دمی اینجا دریغی باشدت آه باشد درد باشد سوز هم روز و شب باشد نه شب نه روز هم ازبن هر موی این کس نه به
خسروی کافاق در فرمانش بود دختری چون ماه در ایوانش بود از نکویی بود آن رشک پری یوسف و چاه و زنخدان بر سری طره او صد دل مجروح داشت هر سرمویش رگی با روح داشت ماه رویش مثل فردوس آمده و
شیخ نصرآباد را بگرفت درد کرد چل حج بر توکل اینت مرد بعد از آن موی سپید و تن نزار برهنه دیدش کسی با یک از ار دل دلش تابی و در جانش تفی بسته زناری و بگشاده کفی آمده نه از سر دعوی و ل
مادری بر خاک دختر می گریست راه بینی سوی آن زن بنگریست گفت این زن برد از مردان سبق زانک چون ما نیست و می داند به حق کز کدامین گم شده ماندست دور وز که افتادست زین سان نا صبور فرخ او
نو مریدی بود دل چون آفتاب دید پیر خویش را یک شب به خواب گفت از حیرت دلم در خون نشست کار تو برگوی کانجا چون نشست در فراقت شمع دل افروختم تا تو رفتی من ز حیرت سوختم من ز حیرت گشتم ای
صوفیی می رفت آوازی شنید کان یکی می گفت گم کردم کلید که کلیدی یافتست این جایگاه زانک دربستست این بر خاک راه گر در من بسته ماند چون کنم غصه پیوسته ماند چون کنم صوفیش گفتاکه گفتت خسته