سخن بهتر از نعمت و خواسته
سخن بهتر از گنج آراسته
سخن مر سخنگوی را مایه بس
سخن بر تن مرد پیرایه بس
ز دانا سخن بشنو و گوش کن
که نامد گهر ز آسمان جز سخن
سخن مرد را سر به گردون کشد
سخن کوه را سوی هامون کشد
سخن بر تو نیکو کند کار زشت
سخن ره نماید به سوی بهشت
بگفتم به شیرین سخن این سمر
که کس نیست گفته ازین پیشتر
چنین قصه ای را کس از خاص و عام
نگوید بدین وزن و انشا تمام
من و حجره و توبه از شاعری
گسسته شد اندر میان داوری
سخن راند خواهم به لفظ دری
سخن بی شک از نظم رنگین شود
عروس از مشاطه به آیین شود
جمال از خرد خواست خواهم همی
چنین خواندم این قصه دلپذیر
به یثرب شد و کار دین شد قوی
سر سرکشان اندر آمد به خاک
چو ارژنگ مانی به رنگ و نگار
تو گفتی ز بس نعمت و خواسته
بنی شیبه بد نام آن جایگاه
سپاهی درو صفدر و کینه خواه
هنرورز و بهروز و نیکو کنش
دو سالار و آن هر دو از یک گهر
مر آن هر دو سالار را بود نام
یکی را هلال و یکی را همام
مهین بود بر حسن و بر چابکی
مر آن را کجا نام او بد هلال
بتی چون بهاری پر از خواسته
یکی گوهری بود پر نام و ننگ
یکی گلبنی بود پر بوی و رنگ
مرو را پدر نام گل شه نهاد
که خورشید رخ بود و حورا نژاد
چو گلشاه و چون ورقه تیز مهر
چو دو سرو بودند در بوستان
گرازان به کام و دل دوستان
به یک جای بودند هر دو به هم
که این ابن عم بود و آن بنت عم
هم از کودکیشان بپیوست مهر
دل هر دو بر یکدگر گشت گرم
روانشان پر از مهر و آزرم و شرم
نه بی آن دل این همی کام یافت
نه بی این زمانی وی آرام یافت
دل هر دو از کودکی شد تباه
به درمان و حیلت نیامد به راه
چو ده سال پروردشان روزگار
که تا هر دو گشتند فرهنگ یاب
به سوی وی این گاه نگریستی
گه آن سوی این دیده انداختی
به ناله دل از غم بپرداختی
گه این از لب آن شکرچین شدی
گه از زلف این آن گشادی گره
گه از جعد آن این ربودی زره
گه این شکر ناب آن خورد خوش
گه آن زلف پرتاب این گیر کش
برین سان همی دانش آموختند
به مهر دل اندر همی سوختند
بر آن هر دو بیچاره از رنج و تاب
سیه بود روز و تبه بود خواب
چو شد عمر هر دو ده و پنج سال
چو گوهر شدند آن دو اندر صدف
چنان گشت ورقه ز فرهنگ و رای
که که را به نیرو بکندی ز جای
سواری شجاع که به هنگام جنگ
همی خون گرست از نهیبش پلنگ
به نیرو که از جای برداشتی
ز دریا برانگیختی تیره گرد
ابا این همه هیبت و دستگاه
شب و روز با مهر پیوسته بود
که از کودکی باز دلخسته بود
به بیگاه و گاه و به روز و به شب
بتی بود پر ظرف و پر حسن و زیب
دو چشم از عتیب و دو زلف از نهیب
فگنده به لولو بر از لاله بند
پراگنده بر سرو سیمین کمند
نهان کرده پولاد را در حریر
ز عنبر نهاده به گل بر کله
همه روی حسن و همه موی میم
همه زلف تاب و همه جعد جیم
به حی بنی شیبه در کس نماند
که او نامه عشق گلشه نخواند
به دل در ز عشق آتش افروخته
بدان هر دو زیبابت کش خرام
چو هنگام بیداری و جای خواب
در هر دو مسکین نگه داشتند
ز هم شان جدا کرد نگذاشتند
گه این بر گشادی بر آن راز خویش
گه آن عرضه کردی برین ناز خویش
گه این زان و آن زین درآویختی
دو غمشان گه عشق گشتی هزار
دو لبشان گه بوسه گشتی چهار
که در دیده شان نامدی هیچ خواب
چو بر سر نهادی فلک تاج زر
شدندی به تیمار و غم باز جای
چو از شانزده سالشان برگذشت
همه حال گیتی دگر گونه گشت
غم عشق در هر دو دل کار کرد
مر آن هر دو را زار و بیمار کرد
به سوی پدرشان شد این آگهی
که خمیده گشت آن دو سرو سهی
دل مام و باب ارچه کانا بود
ولکن ز جان بر تو شیرین ترست
چو از حال ایشان خبر یافتند
دل و جان از انده بپرداختند
به هر گوشه ای بزم برساختند
بر او عود و عنبر همی سوختند
به شادی همی گردن افراشتند
چو مریخ می تافت در گاه بام
که از هر سویی غلغل و نعره خاست
برآمد ز گردون و هامون خروش
مصیبت شد آن شادی و ناز و نوش
زمین شد پر از مرد شمشیرزن
که بد پیش شمشیرشان شیر زن
سپاهی همه سرکش و تیره رای
ز بهر شبیخون و از بهر کین
تو گفتی که بر رسته اند از زمین
ازین صعب تر چون بود رستخیز
به کشتن همه گردن افراشتند
براندند بر خاک بر سیل خون
شد از خون گردان زمین لاله گون
نخست از بنی شیبه کس نام و ننگ
که با کس نبد ساز و آلات جنگ
گمانی نبرد ایچ کس در جهان
که بتوان بریشان زدن ناگهان
بدین روی غافل بدند آن گروه
که در کین ز کس نامدیشان ستوه
هزبر ارچه چیره بود روز جنگ
چگونه کند جنگ بی یشک و چنگ
چو زیشان عدو بی کرانی بخست
ز کین باز کردند کوتاه دست
پراگنده گشت آن همه گفت و گوی
بخش ۳ - آغاز قصه - عیوقی | ناهید