بخش ۱۷ - رهایی یافتن گلشاه - عیوقی | ناهیدبخش ۱۷ - رهایی یافتن گلشاه
عیوقیچو گلشاه رخسار ورقه بدید
ز جانش گل شاد کامی دمید
نگفتند از بیم لشکر سخن
برون شد بدر ورقه و سروبن
نهان از پس خیمه بیرون شدند
ندانست کس کآن دو تن چون شدند
سبک راه بی ره گرفتند زود
به لشکر رسیدند هر دو چو دود
سوی خیمه باب گلشاه شد
همه لشکر از کارش آگاه شد
کی شد ورقه آورد گلشاه را
به کینه تبه کرد مر شاه را
رخ باب گلشاه چون لاله رنگ
شکفته شد و گشت ایمن ز جنگ
میان سپاه اندر آن تیره شب
بیفتاد از آن کار سهمی عجب
تو گفتی کی مه راه کردست گم
بماند اندر آن کار جمله عجب
بنی شیبه و قومشان را چه بود
نگه کرد باد مددشان ز کیست
و یا این نشاط و طربشان ز چیست
مرو را برین شغل رهبر شویم
نباید کی سازند بر ما کمین
چو این رای کردند یکسر شدند
چوزی خیمشان بخت بدره نمون
همه خیمه دیدند پر موج خون
سر غالب از تن گسسته به تیغ
برون جسته آن ماه رخشان ز میغ
همه خیره گشتند و غمگین شدند
سراسیمه و زار و مسکین شدند
ز تیمار وز غم غریوان شدند
غریوان همه زانده جان شدند
ز بهر ای پرخاش وز گفت و گوی
همه شب بر آن جای مردی نماند
ز لشکر سواری و گردی نماند
چو پیدا شد از کوه زرین درفش
سپاه بنی شیبه ز اعدای خویش
ندیدند یک مرد بر جای خویش
چو از کار دشمن خبر یافتند
برامش نشستند و می خواستند
چو با حی خود جمله باز آمدند
همه می ده و بزم ساز آمدند
ببردرهمی خون شد از درد و تاب
از آن انده و درد بر جان اوی
شد افزون کی آزرده بد ران اوی
از آن در دو سهمش دل افگار شد
چو بهتر شد از رنج نالندگی
نه بر جان گلشاه کم گشت غم
که بر مال خویشش نبد ایمنی
همه مال او برده بودند پاک
همی گفت بی مال و بی خواسته
بترسم که گلشاه را گر ز عم
بخواهم به کف آیدم درد و غم
سر اندر نیارد به گفتار من
کی بی خواسته دل نیابد طرب
نه بی سیم هرگز رسد لب به لب
اگرچه همی مغزش آمد به جوش
به مردی تو گر پیشی از روستم
نگیری تو نام ار نداری درم
یکی بنده بد ورقه را سعد نام
به دانش تمام و به مردی تمام
به یک جایشان پروریده بدند
بر ورقه نزدیک تر بد ز جان
که بس با وفا بود و بس مهربان
که کارش تباهست و دستش تهی