بخش ۳۳ - زاری کردن ورقه
عیوقیچو این شعر ورقه ببردش بسر
برآشفت وز غم درآمد بسر
ببردند آن زار دل برده را
مر آن نوگل زرد پژمرده را
نمودند آن گور کآن گوسفند
بدو اندرون بود بسته ببند
ندانست مسکین که در گور کیست
ببر در گرفت و بزاری گریست
همی گفت ایا بر سر سروماه
نهفته شدی زیر خاک سیاه
ایا آفتاب درخشان دریغ
که پنهان شدی زیر تاریک میغ
ایا تازه گل برگ خوش بوی من
شدی شادنا بوده از روی من
بمالید رخساره بر خاک گور
ببارید از دیدگان آب شور
نیاسود هیچ از فغان و خروش
گهی شد ز هوش و گه آمد به هوش
شب و روز از ناله ناسود هیچ
یکی ساعت از درد نغنود هیچ
فروماند یکباره از خواب و خورد
تنش گشت زار و رخش گشت زرد
تنش گشت پر گرد و سر پر ز خاک
شده رویش از خون دیده مغاک
ابا او به هم زار و گریان شدی
ستاره بر او برهمی خون گریست
همی گفت کین خسته زار کیست
ز بس کز دو دیده براند آب و خون
گیارست بر گور بشنو که چون
ستوران پر بار و طبل و علم
رسیدند اندر شب از ره فراز
خبرشان نبود ار خداوند خویش
که دارد بدوبخت بد بند خویش
به نزدیک او جمله بشتافتند
بدیدند وی را بدان سان شده
جگر خسته و زار و گریان شده
ز تیمار او جمله محزون شدند
دل آزرده و دیده پر خون شدند
که بر جانش از عاشقی بود بند
بفرمای ما را هر آنچت مراد
که تا ما کنیم اندر آن اجتهاد
بگفتا به جمله ازین جایگاه
چو شد یار مالم نیاید بکار
دو تا تیغ هندی و یکی رمیح
گذارید از بهرم این جایگاه
شما باز گردید و گیرید راه
چو آن مالها برگرفتند و رفت
از آن بی کران مال و گنج درم
دل هر دو پرگشت از درد و غم
ز تیمار چون برگ لرزان شدند
وز آن کرده خود پشیمان شدند
چه سود آن پشیمانی و درد و غم
که اندر ازل رفته بود آن قلم
هلال از ندامت شده زرد روی
که چندست ازین ناله زار چند
مکن خویشتن را چنین دردمند
به عم گفت ورقه که ای بختیار
مرا تازیم زن نیاید به کار
که در زیر او بس گرامی کسست
اگر می روا باشد او زیر خاک
چه باشد که من نیز باشم هلاک
بگفت این و از وی بتابید روی
تنش گشته از مویه برسان موی
همه اهل حی زو چو سر گشتگان
به خون در شده غرق چون کشتگان
بخش ۳۳ - زاری کردن ورقه - عیوقی | ناهید