بخش ۴۱ - مردن ورقه و خبریافتن گلشاه
عیوقیبگفت این و بگسستش از تن نفس
تو گفتی همان یک نفس بود و بس
غلامش ببارید از دیده خون
بگفتا چه تدبیر دارم کنون
که یاری کند مر مرا اندرین
که تنها ورا کرد نتوان دفین
چو شد روز وقت نمازدگر
سواری دو پیدا شد از رهگذر
به نزدیکشان رفت و گفت آن غلام
که ای اهل شامات و جمع کرام
اگرتان دل واصل و دین هست پاک
سپارید این خسته دل را به خاک
سواران نهادند از آن راه روی
سوی آن دل آزرده مهرجوی
یکی ماه دیدند بگداخته
ابر سوخته سیم زر تاخته
