بخش ۴۴ - رفتن شاه شام با گلشاه بر سر گور ورقه
عیوقیمر آن دوست را برد نزدیک دوست
کجا دوست با دوست یکجا نکوست
همه خلق از شهر دادند روی
سوی گور آن عاشق مهرجوی
همی رفت گلشاه زاری کنان
خروشان و مویان و گیسوکنان
چو زی گور ورقه رسیدش فراز
به جان دادن آمد مر او را نیاز
بزد دست بر بر سلب کرد چاک
ز بالای عماری آمد به خاک
بغلتید بر خاک چون بیهشان
چو مظلوم در دست مردم کشان
به نوحه ز بیجاده بگشاد بند
بکند از سر آن سرو سیمین کمند
ز تف دلش حلقه بر بر بسوخت
همی اندهش چشم شادی بدوخت
