شمارهٔ ۸۹
گفتم بکنم دو دست کوتاه از تو دل برکنم ای صنم به یک راه از تو اکنون چو برید خواهم ای ماه از تو از جان کنم آغاز پس آنگاه از تو
۱۰۸ شعر از ازرقی هروی
گفتم بکنم دو دست کوتاه از تو دل برکنم ای صنم به یک راه از تو اکنون چو برید خواهم ای ماه از تو از جان کنم آغاز پس آنگاه از تو
سوز دل من ز بهر بار غم تست اشک چشمم بهر نثار غم تست این جان که ز دست او به جان آمده ام زان می دارم که یادگار غم تست
هر چند به دردم از دل محکم تو گیرم که م جان و دل نگیرم کم تو یا هست کنم آنچه ترا کام و هواست یا نیست کنم جوانی اندر غم تو
تا بود ز روی مهر لاف من و تو در خواب ندید کس خلاف من و تو چون تیره شد اکنون می صاف من و تو مادر نه به هم برید ناف من و تو
ای همت من رسیده پاک از پی تو در چشم خرد فکنده خاک از پی تو هر لحظه دلم کند تراک از پی تو ای بی معنی شدم هلاک از پی تو
ای فخر زمانه را ز پیوندی تو آدم شده محتشم ز فرزندی تو زین گونه به رنج بنده خرسند شدی چون درخورد از روی خداوندی تو
دل تنگم از آن جهان پیوسته کی بگسلم از مهر چنان دلبندی چون هست رگ عشق به جان پیوسته
از جور و ستیز تو به هر بیهده ای در هر نفس از سینه بر آرم سده ای ای روی تو در چشم رهی بتکده ای مردی نبود ستیزه با دلشده ای
ای شمع که پیش نور دود آوردی یعنی خط اگرچه خوش نبود آوردی گر دود دل منست دیرت بگرفت ور خط به خون ماست زود آوردی
گر عقل مکان گیر مصور بودی بر چهرۀ ملکت تو زیور بودی ور دانش را جنبش و محور بودی اندر فلک رای تو اختر بودی
از شست شها چو ناوکی بگذاری در تیره شب از دیده سبل برداری بر کرۀ شبدیز چو ران بفشاری کیمخت زمین به ماه نو بنگاری
آن به که جهان را به دل شاد خوری باده ز کف حور پریزاد خوری پیوسته ز دست نیکوان باده خوری باد است غم جهان چرا باد خوری