فصل ۲۱
بهاء ولدرب قد آتیتنی من الملک
گفتم ای الله ملک این دنیا چیز محقر است از ملک هایی که توراست در پرده غیب
و علمتنی من تأویل الأحادیث
و مرا آموختی پایان سخن ها را که در خواب می شنوم از اسرار غیب تا هم در بیداری زنده باشم و هم در خواب زنده باشم
فاطر السماوات و الأرض
چنانک زمین را از آسمان بشکافتی همچنانک پرده غیب را بشکافتی تا من بر آستانه آن نشسته ام هم این جهان را می بینم هم آن جهان را می بینم
أنت ولیی فی الدنیا و الآخرة
دنیا و آخرت توراست و من نیک عاشق آخرت گشته ام از آنم بهره مند گردان و جانم بردار که صبرم نماند
باز تأمل کردم که دل بر چه نهم و چه چیز را بر زبان دارم و دم به کدام نیت زنم گفتم که نظر کنم بر همه خوشی های این جهانی و آن جهانی و خواب و راحت و مزه ها و هست شدن بعد از نیستی ها دیدم الله همین صفات است که یاد کرده شد و آنکه دم می زنم بر نیت ذکر الله هم الله است
