فصل ۲۲
بهاء ولدسبحانک و غفرانک می گفتم گفتم ای الله چون بود من و هستی من از توست و نظر و درک من از توست و عقل و روح من از توست و چشم و سمع ظاهر و باطن من از توست چگونه من مخاطب تو و مقابل تو و لب بر لب تو نباشم و جمله اجزای من چگونه در تو نبود
الله الهام داد که این همه معقول های تو و نظر تو بدین وجوه الله است معاینه نه مخاطبه تو همین نقش مشاهده را بی هیچ وجهی ثابت می دار گفتم ای الله مگر مخاطبه من با تو چون جمادات و اجسام لطیفه را ماند همچون باد و هوا و آب که خوش می وزانی و روان می کنی و او را از تو هیچ خبر نی و او را خودی خود نیست همه تویی
اکنون بنشینم سره سره نظر می کنم تا نغزی های تو را ای الله می بینم و عشق من از دیدن تو فزون می باشد و می بینم که الله بر من پاره پاره خود را جلوه می دهد گفتم که ای الله از دور یعنی از عالم غیب تجلیت و طلعتت چنین خوب و شیرین است تا از نزدیک لطف تو چگونه باشد
باز می دیدم که اجزای کالبد من و از آن همه عالم و همه اندیشه ها گویی که همه عقل و حیات دارند که چنین فرمان بردارند و در تغیر و تبدل و فرمانبرداری الله در عمارت و ویرانی و این ادراک من آواز و بیان حیات و عقل ایشان است لاجرم در عشق الله همه اجزا از اجزای من مست می شوند و خوش می شوند چنانک در وقت راندن شهوت همه اجزا خوش شوند
