شمارهٔ ۹۵
مرا بود به دیدار تو زین پیش وصالی تو را بود به جای من غنجی و دلالی مرا نیست ز هجر تو سوی وصل تو راهی کسی رانبود ره ز وقوعی به محالی مرا گر سخن وصل تو پیش آید روزی چنانست که پیش آید
۱۰۱ شعر از ملکالشعرا بهار
مرا بود به دیدار تو زین پیش وصالی تو را بود به جای من غنجی و دلالی مرا نیست ز هجر تو سوی وصل تو راهی کسی رانبود ره ز وقوعی به محالی مرا گر سخن وصل تو پیش آید روزی چنانست که پیش آید
آخر زغم عشقت ای طفل دبستانی رفتم من از این عالم عالم به تو ارزانی عشق من و تو ای ماه بیرون ز شگفتی نیست من پیر جهان دیده تو طفل دبستانی نشگفت گر از مجنون در عشق شوم افزون کز معرفت
نهاده کشور دل باز رو به ویرانی که دیده مملکتی را بدین پریشانی دلا مکن گله از کس که خوار و زار شود هر آن که شد چو تو سرگشته در هوسرانی ز تار زلف سیاه تو روز مشتاقان بود سیاه تر از ر
نصیحتی است اگر بشنوی زیان نکنی که اعتماد بر اوضاع این جهان نکنی از این وآن نکشی هیچ در جهان آزار اگرتو نیت آزار این و آن نکنی ز صد رفیق یکی مهربان فتد هش دار که ترک صحبت یاران مهرب
ای کمان ابرو به عاشق کن ترحم گاه گاهی ور نه روزی بر جهد از قلب مسکین تیر آهی آفتابا از عطوفت بخش بر جان ها فروغی پادشاها از ترحم کن به درویشان نگاهی گر گنه باشد که مردم برندارند از