شمارهٔ ۷ - پاسخ به شعاعالملک
ملکالشعرا بهارتا تاختند بی هنران در مصاف ها
زد زنگ تیغ های هنر در غلاف ها
ناچار تن زند ز مصاف مخنثان
آن کس که برشکست به مردی مصاف ها
تا لافزن نمود زبان هنر دراز
ی ت باره کرد خوی زبان ها به لاف ها
تا تیره درددن به می صاف چیره گشت
ماندند دردها و رمیدند صاف ها
پرورده شد به طرد حقایق دماغ ها
گسترده شد بگرد طبایع گزاف ها
بر باد رفت قاعده اجتماع ها
وز هم گسست رابطه ایتلاف ها
مردم ز طوف کعبه عزت کرانه کرد
بگرفت گرد خانه عزی طواف ها
مردی به خاک خفت ازین بی حمیتان
