شمارهٔ ۵۲ - ضیمران
ملکالشعرا بهارضیمرانی در بن بید معلق جا گرفت
پنجه نازک به خاک افشرد و کم کم پا گرفت
سایه بید معلق هر طرف پیرامنش
پرده پیش پرتو مهر جهان آرا گرفت
شاخ نیلوفر چو کرمی سر ز جا برکرد و گفت
وای من کز ضعف نتوانم دمی بالا گرفت
تابش خورشید را دید از ورای شاخ و گفت
کاش بتوانستمی یک لحظه جای آنجا گرفت
گرچه از فیض حضورش جفت حرمانیم لیک
لطف او خواهد همی از دور دست ما گرفت
دید پیرامون خود خار و خسی انبوه و گفت
در میان این رقیبان چون توان مأوا گرفت
دیو نومیدی ز ناگه سر به گوشش برد و گفت
جهد کم کن کاین جهان مهر از ضعیفان واگرفت
