شمارهٔ ۵۳ - انگشتری
ملکالشعرا بهارتا لب جانان ز تنگی شکل انگشتر گرفت
پشتم از بار فراقش صورت چنبر گرفت
صورت چنبر گرفت از بار هجرش پشت من
تا لب لعلش ز تنگی شکل انگشتر گرفت
او مگر خواهد ز زلف و خال خود انگشتری
کاین نگین از مشک کرد آن چنبر از عنبر گرفت
طره شبرنگ او وقت سحر زآسیب باد
صدهزار انگشتری بشکست و باز از سر گرفت
شد چو انگشتر دلم خالی ز مهر نیکوان
تا چو انگشتر نگین مهرش اندر بر گرفت
خواست بسپارد مرا گیتی به دست هجر او
زان چو انگشتر مرا خمیده و لاغر گرفت
کرد همچون حلقه انگشتری پشت مرا
وز مدیح صهر شاهنشه بر او گوهر گرفت
آنکه تا انگشتری بگرفت انگشتش ز شاه
مشتری را طالعش زیر نگین اندر گرفت
همچنان کانگشتری گیرد ز گوهر آب و تاب
دولت و ملت از او آرایش و زیور گرفت
گشت چون انگشتر از تنگی دل خصمش چو او
