شمارهٔ ۱۳۳ - تغزل
ملکالشعرا بهارسنبل داری به گوشه چمن اندر
نرگس کاری به برگ یاسمن اندر
در عجبم زافریدگار کزان روی
لاله نشاند به شاخ نسترن اندر
ای صنم خوبرو به جان تو سوگند
کم ز غم آتش زدی به جان وتن اندر
گاهی بی خویشتن شوم ز غم تو
گاه به پیچم همی به خویشتن اندر
سخت به پیچم که هر که بیند گوبد
هست مگر کژدمش به پیرهن اندر
زار بنالم چنان که هرکس بیند
زار بنالد به حال زار من اندر
روی تو درتاب تیره زلف تو گویی
حور فتاده به دام اهرمن اندر
دام فریبی است طره ات که مر او را
بافته جادو به صدهزار فن اندر
صدشکن اندر دو زلف داری و باشد
بندی پنهان به زیر هر شکن اندر
صدگره افتد به هردلی که به گیتی است
گرش به دلها کنند سرشکن اندر
چندکزان زلف بر ستردی امروز
