شمارهٔ ۱۶۳ - تأسف برگذشته
ملکالشعرا بهارز دلبر بوسه ای تاوان گرفتم
پس از عمری خسارت جان گرفتم
به آسانی مرا تاوان نمی داد
زمین بوسیدم و دامان گرفتم
نشستم در دل مشکل پسندان
من این اقلیم سخت آسان گرفتم
سگی گر در سر راهم کمین کرد
برایش زیر دامان نان گرفتم
به دیوار دلم گر نقش کین بود
من آن را درگچ نسیان گرفتم
بدی را نیکویی دادم مکافات
دهان سفله با احسان گرفتم
خریدارم شدند ارباب معنی
که نرخ مهر خوبش ارزان گرفتم
نکردم رغبت کالای گیتی
که اینجا خویش را مهمان گرفتم
