شمارهٔ ۱۸۱ - خورشید
ملکالشعرا بهارالا یا قیرگون گوهر درون بسدین خرمن
ز جرم تیره ات پیکر ز نور پاک پیراهن
جدال و جنگ در باطن سحرت و صلح در ظاهر
جدال و جنگ تو پنهان سکون و صلح تو معلن
ملهب چون ز سیماب گدازیده یکی دوزخ
مشعشع چون ز الماس تراشیده یکی معدن
یکی معدن که آن معدن بود بر آسمان پیدا
یکی دوزخ که آن دوزخ بود زیر فلک آون
به آب اندر چنان تابی که سیمینه یکی مجمر
به میغ اندر بدان مانی که زرینه یکی هاون
بسان چاه ویلت ژرف منفذها به پیرامون
چو دریای سعیرت موج ها زاتش به پیرامن
به پیرامون ز منفذها کلف های سیه ظاهر
به پیرامن ز آتش ها شررهای قوی روشن
