شمارهٔ ۲۱۲ -بیزاری از حیات
ملکالشعرا بهارمرا دلی است ز دست زمانه غرقه به خون
هزار لعنت بر این زمانه ملعون
ز دستبرد حوادث دل و دماغ نماند
که آن قرین ملالست و این دچار جنون
بدان خدای که با چند قطره باران داد
به باد حادثه تخت و کلاه ناپلیون
که تاج و تخت شهی این قدر نمی ارزد
که تیر آهی بگشاید از دلی محزون
فلک به دست کسانی سپرد رشته کار
که در سرشت پلیدند و در منش مطعون
قرایح همه همچون رویه نامطبوع
طبایع همه همچون قریحه ناموزون
حرام ساخته بر خلق زندگی و به خویش
حلال داشته مال و مباح ساخته خون
اگر به زندان حلق پسر برند به تیغ
