شمارهٔ ۲۳۸ - سکوت شب
ملکالشعرا بهارآشفت روز بر من از این رنج جان گزای
بخشای بر من ای شب آرام دیرپای
ای لکه سپید زمغرب برو برو
وی کله سیاه ز مشرق برآ برآ ی
ای عصر زرد خیمه تزویر برفکن
وی شب سیاه چادر انصاف برگشای
ای لیل مظلم از در فرغانه وامگرد
وی صبح کاذب از پس البرز بر میای
ای تیره شب به مژه غم خواب خوش بباف
وی خواب خوش به زلف امل مشک تر بسای
من خود به شب پناه برم ز ازدحام روز
دو گوش و چشم بسته ز غولان هرزه لای
چون برشود ز مشرق تیغ کبود شب
مغرب به خون روز کشد دامن قبای
زآشوب روز وارهم اندر سکوت شب
