شمارهٔ ۲۵۰ - شکایت - ملکالشعرا بهار | ناهیدشمارهٔ ۲۵۰ - شکایت
ملکالشعرا بهارپشت مرا کرد ز غم چنبری
گردش این گنبد نیلوفری
هستم من عیسی آموزگار
کرده جهودانم حبس از خری
بس که به من تیغ ببارند و تیر
روزم شد تیره و عمر اسپری
ساخت جدا از پسر و دخترم
دشمنم از بی پدر ومادری
چون نگرم نیست گناهی مرا
غیر وطن دوستی و شاعری
وز ره آزادگی و قانعی است
گر نکشم ذلت فرمان بری
کردم بدرود زر و جاه و مال
تا نکنم چون دگران چاکری
نوکری دیوان دیوانگیست
مردم دانا نکند نوکری
مزدوری کرده و نان می خورم
گرچه کنون هر دو به حبس اندریم
خلق برو لعنت و نفرین کنند
پستی و عجزآرد و خود باختن
مستی و خودخواهی و مستکبری
خون دل خودخوری آسان تراست
حبس من این کیفر پیشینه است
بد مکن ای دوست که کیفر بری
وان کس کامروز به من کرد بد
ای که به آزادی و عشرت دری
خسته شدم یارب از این درد و رنج
چیست کنون چاره به جز شاکری
شکر که شد دامنم از ننگ دور
هوشی باشد به مثل عقل و روح
خانه کند پر مه و پر مشتری
روت و تهی دست و خمیده ز بار
لاغر و خمیده چو چنبر ولیک
گشتم چون چنبر و بازم به پتک
خواهد تا بشکند این حلقه را
حلقه نگین دان کند از زرگری
پس بنشاند به نگین دان درون
لقمان الدوله که همچون مسیح
محکمه اش پر بود از مرد و زن
با امراکم رسد از بس که هست
نیمشب ار خوانیش از راه دور
روز و شبان با همه خواهشگری
چون که به مخلوق خدا گشت یار
یافت ستاینده یکی چون بهار
خواهش بردی بر قومی که بود
داشتی آن یاوه سخنشان به راست
از سر خوش قلبی و خوش باوری
گوش به دانا نکند آنکه هست
زبن رو شد حبس به فصلی که بود
عصمت بی بی است ز بی چادری
هر که غم خود خورد و نیست کس
مرد و زن از گرسنگی در خروش
جبن و حسد مانده و حیلتگری
بیند اگر کس که سری بیگناه
ور سخنی عرضه نماید به شاه
زان که بهار تو شود بیگناه