شمارهٔ ۷۳
ملکالشعرا بهارمکن تو با دل من بیش از این به جور سلوک
که ملک زیر و زبر می شود ز جور ملوک
لبت به نغمه جان بخش چون مسیحا جان
دهد به پیکر بی روح مردم مفلوک
وفا کنی بچشیم و جفا کنی بکشیم
به حکم آن که بتان مالکند و ما مملوک
کند قمر به رخت سجده این بود معلوم
رسد به نور رخت زهره این بود مشکوک
بهار شاهد من در کمال حسن بود
چو آیت و دگران چون قباله محکوک
