شمارهٔ ۱۰۰
ملکالشعرا بهارصبا ز طره جانان من چه می خواهی
ز روزگار پریشان من چه می خواهی
دلم ببردی و گویی که جان بیار ای دوست
به حیرتم که تو از جان من چه می خواهی
دوباره آمدی ای سیل غم نمی دانم
دگر ز کلبه ویران من چه می خواهی
جز آشیانه بلبل گلی به شاخ نماند
صبا دگر ز گلستان من چه می خواهی
کمال یافت نهالت ز آب چشم بهار
جز اینقدر گل خندان من چه می خواهی
