شمارهٔ ۷ - در هجو روزنامهٔ اصفهان و نامهٔ ناهید
ملکالشعرا بهارگو ز من باد سحرگه به صفاهانی زشت
که کیی تو که به رخ بسته ای از حیله نقاب
غیرت از جنس تو برخیزد اگر برخیزد
سنبل از شوره می از سرکه و ماهی ز سراب
تیر در چشم تو چونان که به چشم تو مژه
تیز بر ریش تو چونان که به ریش تو گلاب
پنجه ات باد قلم تا که به دست تو قلم
در پیت باد بلا تا که به پیش تو کتاب
کشور از جنس کثیف تو چو جنس تو کثیف
وطن از فکر خراب تو چو فکر تو خراب
خبث پنهان به ضمیر تو چو آتش به حجر
فحش پیدا ز کلام تو چو باران ز سحاب
تو و ناهید پدر سوخته چون عود و سلیم
نر و ماده بهم افتاده چو در کوی کلاب
نامه تو ببرت چون ببر مرده کفن
خامه او به کفش چون به کف قحبه خضاب
تو هجا گویی و ناهید ز تو نقل کند
نیک بنگر به چه ماند عمل آن دو جناب
چون یکی خر که بره پشگلکی اندازد
