شمارهٔ ۱۷۳ - سنجر و امیر معزی
ملکالشعرا بهارشنیده ای تو که سنجر به عمد یا به خطا
بزد به سینه سر خیل شاعران تیری
بلی معزی کش بود در جگر پیکان
نبست لب ز ثنا گرچه بود دلگیری
نماند شاعر از آن زخم تا به سال دگر
ولی بماند به سنجر بزرگ تشویری
زمانه نیز مرا زد به سینه چندین تیر
که نیست بهر علاجش به دست تدبیری
زمانه گویم و اهل زمانه را خواهم
زمانه را نبود قدرتی وتاثیری
گذشت عهد جوانیم زیرپنجه شاه
چو زیر پنجه شیری ضعیف نخجیری
بجای آنکه نهد زخم کهنه را مرهم
ز زخم های نو انگیخت خشم و تکدیری
به بینوایی و حرمان من نشد خرسند
ولیک نوع ستم هاش یافت توفیری
ز درد و رنج کمان شد قدم بسان کسی
