شمارهٔ ۱ - سرگذشت شاعر در اولین مسافرت او به تهران
ملکالشعرا بهاربه که سردار کل جزاه الله
بشنود حال بنده بی اکراه
به که بر این فسانه دل بندد
تا همی گرید و همی خندد
قصه من شنیدنش سهل است
علم هر چیز بهتر از جهل است
چون بدانی به ما چه می گذرد
به فلان بینوا چه می گذرد
یا بر افلاس شخص چاره کنی
یا خود از مفلسی کناره کنی
مفلسی مردن است بی کم و کاست
هرکه مفلس شد از جهان برخاست
بوهریره همی نماید نقل
این حدیث از نبی مطابق عقل
کان زمانی که عهد نورانی است
جاکشی بهتر از پریشانی است
که به ظاهر کلفت و لنبه بود
سبک و نرم یابی اش چون باد
لیک خود مفلسی چو کابوس است
که ش سر و شاخ و دم نه محسوس است
عرضی کاندر او بسی مرض است
این عرض گر فتد به جوهر فرد
کز من و غیر هرچه بد بردند
چون که دزدان شدند و من ماندم
این رباعی به یادشان خواندم
خودکامه و لامذهب و دهری نبدند
با آن همه طبع سرقت و بی رحمی
بالله که چو سارقین شهری نبدند
دررسیدم به ری از آن ره دور
خسته ولوت و آسمان جل و عور
که کسی را از آن مباد کلاه
رخم از رنج و اضطراب و قلق
از خجالت نگفتم این به کسی
شیخ ابوالفضل و خواجه بوالحکم است
بی خبر کاین حریف پر ز ریا
کهنه رندی است رفته زیر عبا
الغرض ماهی این چنین ماندم
با هم از روی صدق یار شویم
من نگویم که خود چه چیز بخور
آنچه من می خورم تو نیز بخور
من که از حال خود بدم آگاه
دیده بودم بلای این یک ماه
شهر تهران نه چون خراسانست
پیش خود گفتم این نکو باشد
زین پس امید من به او باشد
الغرض زین خبر چو بی خبران
همه رفتند و بنده جا ماندم
قرض کردم از این در و آن در
بنده ماندم چنین دو ماه تمام
گفتم این قصه سخت بی ثمر است
این سخن پرگره چو موی من است
تا بگویم تو را چه شاید کرد
چون بدیدم که قصه گشت دراز
به دوصد آه و زینهار و امان
ساز ره ساز کن که جا خالی است
بی تو جانم قرین بدحالی است
گفتم این ره نه زان مجازی هاست
من چو گربه به مرنو افتادم
قرض کردم به صد فغان و خروش
این طلبکار بنده منجلی است
الغرض بین این سؤال و جواب
گفتم این خود دگر چه سرسختیست
این چه رنج است و این چه بدبختیست
نه به کلکته رفتم و نه به طوس
مانده از هر دو ره به آه و فسوس
پس یکی نامه ای به حال فگار
یا بگو ها و یا بگو که نخیر
به سلامت ز ما و از تو به خیر
در جواب من این چنین فرمود
خود تو دانی که دست تنگم من
با فلک روز و شب به جنگم من
من در این حال ماندم اندر بند
یک قصیده که مطلعش این بود
من بنده مسکین را ای رادخداوند
در بند نهادی و برفتی سوی دربند
در بند تو بودم من زین پیش و کنون نیز
شاید که نباشی تو مرا اکنون در بند
این بدان گفتم ای ستوده خصال
بس که دستم تهی است از دینار
زان سپس بنده باد خواهم خورد
وان که در دوستی وفادار است
وان که این بنده را به گفته خویش
کرد در غربت این چنین درویش
باری این جمله زود می گذرد
لیک دهر این ز یاد می نبرد
یاد باد آن که این سخن فرمود
بر این منگر که ذوفنون آید مرد
در عهد و وفا نگر که چون آید مرد
از عهده عهد اگر برون آید مرد
از هرچه گمان بری فزون آید مرد
شمارهٔ ۱ - سرگذشت شاعر در اولین مسافرت او به تهران - ملکالشعرا بهار | ناهید