شمارهٔ ۱۴ - گفتوگوی دو شاه
ملکالشعرا بهارفرانسوا چه می کنی به چه کاری امانویل پسرم
امانویل بودورکه وارده عزیزم فرانسوا پدرم
فرانسوا تو نور چشم منی خیره چشمیت از چیست
امانویل تو قبله گاه منی گو شکایتت ازکیست
فرانسوا شکایتم زشما نور چشم های دورو
که مهر در دل ایشان نرفته است فرو
ز بعد خوردن سی و دو سال خون جگر
شدید ملعبه انگلیس افسونگر
به دست خود ز چه ای نور چشم رنگ زدی
بضد ما ز چه یکباره کوس جنگ زدی
مگر ز دوستی ما ضرر چه دیدی تو
بغیر نفع ز من ای پسر چه دیدی تو
ز اتحاد من ای پشه ژنده پیل شدی
کسی نبودی و ویکتور امانویل شدی
