شمارهٔ ۴۰ - جُعَل
ملکالشعرا بهاریک جعل روزی ز اصطبلی حقیر
ناگهان افتاد در باغ امیر
وه چه باغی رشک گلزار فرنگ
لاله و سنبل درآن هفتاد رنگ
یکطرف در عطرپاشی یاسمن
یکطرف در جلوه قد نسترن
پیچ و چایی دست در آغوش هم
نرگس و سنبل شده همدوش هم
از بنفشه پر شده اطراف جوی
همچو خط گرد عذار خوبروی
سرو آزادش به آزادی علم
خوبی و آزادگی انباز هم
زلف شمشادی ز هر سو خورده فر
اندر آن فر پیچ و خم ها مستتر
شسته گل ها دست و روز از جزء و کل
لاله بر صورت زده صابون گل
از لطایف روح در رقص آمده
وآن همه بهر جعل نقص آمده
