شمارهٔ ۵۷ - ترجمهٔ اشعار شاعر انگلیسی - ملکالشعرا بهار | ناهیدشمارهٔ ۵۷ - ترجمهٔ اشعار شاعر انگلیسی
ملکالشعرا بهاربه قسطنطنیه بتابید ماه
بلرزید از آن برج های سیاه
ز قرن الذهب ساخت سیمین کمند
مگر بگذرد زان بروج بلند
نگارا نگه کن که این نور پاک
دگر باره از این شب تابناک
پیامی ز من آورد سوی تو
ز روزن درآید به مشکوی تو
ز غوغای مغرب به تنگ آمدم
سوی کشور داستان ها شدم
ز داد و ده غرب دل بگسلم
مگر لختی آرام گیرد دلم
توکا گاهی ای ماه مشکوی من
ز شب زنده داری نجم پرن
ز یاد خود ایدر مرا شاد کن
درین راه دورم یکی یاد کن
به هر گل سراینده بر بلبلان
به مرزی که آنجا خجسته سروش
به خاکی که ناهید فرخنده چهر
برافشاند از زخمه باران مهر
چو ز اندیشه و رنج گشتم پریش
مرا خواند فردوسی از شهر خویش
مرا پیر خیام به آواز خواند
همم حافظ از شهر شیراز خواند
به گوش آید از این سپهر کبود
به جایی که گه گاهت آید به گوش
به باغی پر از سوری و یاسمن
در آن نغمه خوانان شده انجمن
به هر سوگل تازه با ناز و غنج
هزار اندر آن جاودان نغمه سنج
برامش زدوده دل از کین و آز
شوم تا بدانجا شوم نغمه سنج
مگر وارهم لختی از درد و رنج
گذشتم به بلغار و آن کوهسار
به شهری که روزی ز بخت و نصیب
کند روشن این تیره چاه مرا
به شهنامه ام رهنمایی کنند
به گوش آیدم بانگ دلخواه خویش
بهل تا یک امشب نپیچم ز غم
که فردا روم تا به بانگ سرود
که خیام و حافظ در آن بوستان
که با همرهانی چنان پاک خوی
از ایران نرفته است نام و نشان
چو برتابد استاره ای ارجمند
ز نو یاد جمشید و خسروکنند
ز تهران که بنگاه تاج است و تخت
به گوش آید آوازه فر و بخت
بودتر زبان رکنی و زنده رود
چو خیزد نواشان ز مهر و ز درد
نباشد کم از فخر ننگ و نبرد
هنوز اندر آن کشور دیر باز
ز پیکار پیروزی و جشن و سور
ز هر دژ به گوش آید آوای کوس
تو گویی جهان تا جهان لشکرست
فزون زان فتوحی که داریم یاد
ز ایران سوی غرب پوینده اند
شما را در آن ملک جوینده اند
همی بوی مهر آید از روی تو
همی یاد شرم آید از خوی تو
ازیرا چو دربا بود بی کنار
در این بزم والا زبان برگشاد
به شعر اندرون ترزبانی گرفت
و زان شعله شد چون تو نوری پدید
ز افسردگی رست و شد شعله بار