شمارهٔ ۶۰ - آلفته - ملکالشعرا بهار | ناهیدشمارهٔ ۶۰ - آلفته
ملکالشعرا بهاربد اندر حدود چغاخور لری
لری غولدنگی چغاله خوری
بدش بختیاری وش آلفته نام
وز آلفتگی بخت یارش مدام
ز نادانی و خست و عشق پیل
مثل بود در بین ایل جلیل
زنی داشت کدبانو و خوشمزه
ز جمله جهان عاشق خربزه
ولی دایم از دست شوهر به رنج
چو گنجینه از دست مار شکنج
خدا داده بودش از آن شوی نیز
نر و ماده بس کره خرد و ریز
یکی سال فالیز لر شد خراب
که آلفته آن را نداد ایچ آب
درآمد پس تیر مرداد ماه
ز لر کرگان خاست فریاد و آه
چه سازیم امسال بی سبز بار
ز تو سر زد ای ابله خر بزه
خود این سرزنش کار آلفته ساخت
مر او را بهکبار آشفته ساخت
به خودگفت تاکم کنم قهر زن
به گرگاب رفت و دو روزی بماند
وز آنجا به سوی چغاخور براند
یکی بار خربوزه همراه داشت
ز بار گران ناله و آه داشت
به تدبیر خود را سبک بارکرد
به هر ده قدم یک دو خربوزه خورد
درشت و گران سنگ و مرغوب را
که گر دین و ایمان من می رود
وگر جان شیرین ز تن می رود
من این آخرین هدیه را پیش زن
چو شد چند فرسنگ بیرون ز راه
ولیک از درونسو پر آزار بود
ز بیم زن ارچه دهان روزه داشت
ولیکن شکم داغ خربوزه داشت
خوش اندام و زرین چو بالشت زر
نهیب زن اندر دلش سکه خورد
به خود گفت آلفته غیرت نمای
پس آنگاه فکری به مغز آمدش
به خودگفت یاران سفر می کنند
ازین راه دایم گذر می کنند
کز اینجای چون مردمان بگذرند
بر این خوردن خربزه بنگرند
بگویند از اینجا گذشتست خان
بخورد آنچه را یافت زان خوشمزه
بر آن مانده از مغز بسیار باز
ازبن کاو شده خان به خود پف نمود
بدین رای نستوده ننموده بس
به خود گفت آن را به دندان زنم
که گوبند خان چاکری داشت هم
درافتاد بر پوست ها چون هژبر
به دندان زد آن پوست های سطبر
چو از گوشت آن پوست ها شد تهی
به خود گفت خان اسب هم داشته
چو این نور الهامش از مغز تافت
از آن پوست هاکس نشانی نیافت
وزان پوست ها رنج و زحمت برد
پس آنگه بپا خاست چون نره شیر
که پوید سوی خانه و زن دلیر
نگه کرد و آن تخم خربوزه دید
به خود گفت هر چیز در عالمست
من این نقش هایی که بستم همه
چه حاصل که این تخم مانم بجای
که گویند خان هشته آنجای پای
ز بهر من ایدر چه حاصل شود
چه خانی بیاید چه خانی رود
چو دل را به جاروب اندیشه رفت
همی خورد آن تخم و با خویش گفت
همان به که گویند از این دهکده
نه خانی اویده نه خانی رده
سوارش اگر دشمن است ار که دوست
برد تا بدان جا که دلخواه اوست