شمارهٔ ۶۵ - فرشتهٔ عشق
ملکالشعرا بهاراربس اندر افسانه باستان
به افرشته عشق شد داستان
چوگل روی و چون شاخه گل برش
کمانی و تیری به چنگ اندرش
شبی بود طوفنده و پر درخش
سیاهی و برف اندر آفاق پخش
بناگه در خانه دل زدند
به دیوانگی راه عاقل زدند
دل از جای برجست و در برگشاد
همانگه اریس اندر آن پرگشاد
دو بال از تف برف گشته دژم
دو مژگان ز سرما فتاده بهم
لبانش چو جزع یمانی کبود
رخانش چو پیروزه نابسود
ز برف و ز سرما تنی لرزدار
چو شاخ گل تازه در نوبهار
به دل گفت در آن سیاهی همی
که مهمان ناخوانده خواهی همی
