پند سعدی
ملکالشعرا بهارپادشاها ز ستبداد چه داری مقصود
که از این کار جز ادبار نگردد مشهود
جودکن در ره مشروطه که گردی مسجود
شرف مرد به جود است و کرامت به سجود
هر که این هر دو ندارد عدمش به ز وجود
ملکا جور مکن پیشه و مشکن پیمان
که مکافات خداییت بگیرد دامان
خاک بر سر کندت حادثه دور زمان
خاک مصر طرب انگیز نبینی که همان
خاک مصر است ولی بر سر فرعون و جنود
ملکا خودسری و جور تو ایران سوز است
به مکافات تو امروز وطن فیروز است
تابش نور مکافات نه از امروز است
این همان چشمه خورشیدجهان افروز است
که همی تافت بر آرامگه عاد و ثمود
بیش از این شاها بر ربشه خود تیشه مزن
خون ملت را در ورطه ذلت مفکن
