ای سعادت
ملکالشعرا بهارانسان
ای مایه عزت ای سعادت
از بهر خدا بگو کجایی
ماراست به تو بسی ارادات
چونست که نزد ما نیایی
رسم است ز خستگان عیادت
شد خطه مغرب از تو پر نور
ای چشمه نور کردگاری
تا چند در این شبان دیجور
ما مشرقیان کشیم خواری
بر ما نظری به قدر مقدور
سعادت
من نور سعادتم چه خواهی
واندر طلبم چه می کنی جهد
در جمله جهان مراست شاهی
هر دوره و هر زمان و هر عهد
بی فرق سفیدی و سیاهی
افسوس از اینکه اهل دنیا
کورند و مرا نمی شناسند
من ظاهر و این گروه اعمی
اندر طلبم در التماسند
هریک به رهی روند بیجا
برنوع بشر نگشته مفهوم
