سعدی
ملکالشعرا بهارسعدیا چون تو کجا نادره گفتاری هست
یا چو شیرین سخنت نخل شکرباری هست
یا چو بستان و گلستان تو گلزاری هست
هیچم ار نیست تمنای توأم باری هست
مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست
یا شب و روز به جز فکر توأم کاری هست
لطف گفتار تو شد دام ره مرغ هوس
به هوس بال زد و گشت گرفتار قفس
پای بند تو ندارد سر دمسازی کس
موسی این جا بنهد رخت به امید قبس
به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس
که به هر حلقه زلف تو گرفتاری هست
بی گلستان تو در دست به جز خاری نیست
به ز گفتار تو بی شایبه گفتاری نیست
فارغ از جلوه حسنت در و دیواری نیست
ای که در دار ادب غیر تو دیاری نیست
گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست
