کسری و دهقان
ملکالشعرا بهارشاه انوشیروان به موسم دی
رفت بیرون ز شهر بهر شکار
در سر راه دید مزرعه ای
که در آن بود مردم بسیار
اندر آن دشت پیرمردی دید
که گذشته است عمر او ز نود
دانه جوز در زمین می کاشت
که به فصل بهار سبز شود
گفت کسری به پیرمرد حریص
که چرا حرص می زنی چندین
پای های تو بر لب گور است
تو کنون جوز می کنی به زمین
جوزه ده سال عمر می خواهد
که قوی گردد و به بار آید
تو که بعد از دو روز خواهی مرد
گردکان کشتنت چه کار آید
مرد دهقان به شاه کسری گفت
مردم از کاشتن زیان نبرند
دگران کاشتند و ما خوردیم
ما بکاریم و دیگران بخورند
گفت انوشیروان به دهقان زه
زین حدیث خوشی که کردی یاد
چون چنین گشت شاه گنجورش
بدره ای زر به مرد دهقان داد
گفت دهقان مرا کنون سخنی ست
بو که افتد پسند و مستحسن
هیچ دهقان ز جوزبن در عمر
برنچیده است زودتر از من
گفت کسری زهازه ای دهقان
زین دوباره حدیث تازه و تر
هان به پاداش این سخن بستان
از خزینه دو بدره دیگر
کشور آباد می شود چون شاه
با رعایا کند به مهر سلوک
خانه یغما شود ز جهل رییس
ملک ویران شود ز جور ملوک
