بخش ۵ - صف ادارهٔ تأمینات و شرح زندان
ملکالشعرا بهارمثل مردمان خطا نشود
که دویی نیست کان سه تا نشود
با من این حبس گاه راکار است
حبس این بنده سومین بار است
بارهای دگر بدون درنگ
می گذشتم ز ره به محبس تنگ
چون رسیدم ز ره ولیک این بار
برد فخراییم به شعبه چار
چون نشستم درآن کریچه سرد
کمر من گرفت از نو درد
دیرگاهی نشستم آنجا من
کس نفرمود صحبتی با من
از پس یک دو ساعت آمد پیش
فربهی سبز رنگ وکافرکیش
صورتی گرد و چهره ای مغرور
دست و پایی ز ذوق و صنعت دور
لیک درکار خویش زبر و زرنگ
به فسون روبه و به کبرپلنگ
داد دست و نشست و خامه کشید
جا ونام و نشان من پرسید
پس بزد بانگ و آمد از بیرون
یکی از آن سه مرد راهنمون
