بخش ۶ - صف زندان نمرهٔ دو
ملکالشعرا بهارپس ره نمره دو پیمودم
زان که خود راه را بلد بودم
ایستادم به پیش آن درگاه
چه دری لا اله الا الله
دخمه ای تنگ و سوبه سوی و نمور
واندر آن دخمه چند زنده به گور
هر یکی در کریچه ای دلتنگ
بسته بر رویشان دری چون سنگ
داشت دهلیزی و بر آن دهلیز
بود بسته دری ز آهن نیز
به درون رفتم از همان در من
که بدم رفته بار دیگر من
گرد برگشتم از یکی رهرو
پیش سمجی که بود مسکن نو
بر در نمره یک استادم
وان قلاوور را فرستادم
تا بگوید ز خانه ام باری
بستر آرند و فرش و ناهاری
پس نگه کردم اندر آن دالان
دیدم آنجا گروهی از یاران
هریک استاده گوشه ای خسته
چند تن در به رویشان بسته
