بخش ۱۵ - داستان شبی از شب های جوانی
ملکالشعرا بهاردر جوانی چنان که می دانی
بزم ها داشتم به پنهانی
پیشم آمد شبی بلایه زنی
نه زنی آفتاب انجمنی
چه زنی بوستان زیبایی
چه زنی سرو ناز رعنایی
سرو قدی و نار پستانی
سیم ساقی سفید دندانی
چشم چون دیده غزال سیاه
کفلی گرد چون چهارده ماه
زلف هایش نه مشکی ونه بخور
گردنش استوانه ای ز بلور
سینه ای پهن و صاف و برجسته
کمری تنگ بر میان بسته
بازوانی دراز و صاف و لطیف
نوک انگشت ها خدنگ و ظریف
زلف هایش به طرز نو چیده
روی هم حلقه حلقه خوابیده
طره بگذشته از بناگوشش
