بخش ۲۸ - داستان رفیق بیوجدان
ملکالشعرا بهارداشت مردی جوان رفیقی چند
همه با هم برادر و دلبند
این جوانان ساده دین دار
کرده در دل به مبدیی اقرار
خانه هاشان به یکدگر نزدیک
همه با هم به کیف و حال شریک
دیوخویی به صورت انسان
زاین به خود بسته تهمت وجدان
گشت با آن جوان ز بیرون دوست
متحد چون دو مغز دریک پوست
حلقه دوستی بجنبانید
سرش از دوستان بگردانید
ظاهر خوبش را چنان آراست
که تو گفتی فرشته ای زیباست
چند سطر از لافنتن و مولیر
چند شعری ز روسو و ولتر
