بخش ۳۴ - در مسافرت کردن شوهر و سپردن خانه و زن خود بهدست رفیق بدگوهر
ملکالشعرا بهاردیرگاهی بر این وتیره گذشت
روز رخشان و شام تیره گذشت
گشت ناگاه شوی زن سفری
گفت زن بایدت مرا ببری
گفت مرد این سفرنه دلخواه است
که رییس اداره همراه است
هم به پاس اثاثه خانه
بایدت ماند پر مزن چانه
از قضا نیستی تو هم تنها
پیشت آید رفیق تازه ما
می کند با تو خانمش یاری
او خود از توکند نگهداری
کیست به از رفیق وجدان کیش
که سپردن بدو توان زن خویش
بس که فاسد شدست خوی بشر
نه برادر بود امین نه پسر
