بخش ۴۰ - حکایت مرغ پیر که به دام افتاد
ملکالشعرا بهارخواندم اندر حدیث کنفوسیوس
داستانی به طبع ها مانوس
روزی آن رهبر نکوکاران
به رهی می گذشت با یاران
دید صیادی اندر آن رسته
مرغکی چند را به هم بسته
می نهد جفت جفت در قفسی
مرغکان می زنند بال بسی
هر دمی مرغکان برآشوبند
خویش را برقفس همی کوبند
پس اندیشه و درنگ زیاد
گفت دانای چین بدان صیاد
کانچه در جمع مرغکان بینم
همه را نورس و جوان بینم
چیست موجب که این گروه اسیر
در میانشان نه کامل است و نه پیر
