بخش ۴۸ - حکایت محمود غزنوی
ملکالشعرا بهارشد چو محمود غزنوی سوی ری
مردم ری شدند تابع وی
شهر بی جنگ وکینه شد تسلیم
زان که بودند مردمان حکیم
لیک شه دارها بپا فرمود
بر حکیمان ری جفا فرمود
بر در ری دویست دار افراشت
کرد بر دار هرکه نامی داشت
وز حکیمان و از خردمندان
کرد خلقی عظیم در زندان
همه در قلعه ها هلاک شدند
خاک بودند و باز خاک شدند
فرخی فتح ری به نظم آورد
در رهش فرش تهنیت گسترد
وز سخن های فرخی پیداست
کاین جفاهای بی عدد زکجاست
مردم رازی و عراقی را
