بخش ۵۴ - آخر سال
ملکالشعرا بهارماه اسفند نیز شد گذری
گشت سالی ز عمر ما سپری
رفت سالی که جز وبال نبود
عمر بود این که رفت سال نبود
پنج مه زان به حبس و خون جگری
هفت ماه دگر به دربه دری
چهل و نه گذشت با اکراه
بر سرم پنجه می زند پنجاه
سر ز پنجه گرفته ام به دو دست
کاهنین پنجه اش تا شست
نرسد عمر من به شصت یقین
زیر این پنجه های پولادین
چل و پنجاه آهنین دستند
در گلوها چو پنجه و شستند
عمر اکنون ز سال پنجاهم
دامی افکنده بر سر راهم
