افکندن مادر به وادیالسباع
ملکالشعرا بهارشد سوار شتر آن کهنه حریف
مادر خویش گرفته به ردیف
راند جمازه و آن مام نژند
اندر آن وادی تاریک فکند
نان و آبی بنهادش به کنار
بازگردید به نزدیک نگار
گفت زالی که دلت را خون ساخت
رفت جایی که عرب نی انداخت
شب شد و نعره شیران برخاست
پرشد آوای ددان از چپ و راست
دست بگرفت زن از هول به چهر
مادرانه به لبش خنده مهر
زیر لب زمزمه ای ساز نمود
وز جدایی گله آغاز نمود
