جنگ دیو و آدمیزاد - ملکالشعرا بهار | ناهیدجنگ دیو و آدمیزاد
ملکالشعرا بهارحربه مردم فلاخن بود و سنگ
دیو را گرزگران ابزار جنگ
چون که دیو از آدمی گشتی ستوه
جانب آتش فشان جستی به کوه
آتش افشاندی به چنگ
شامگاهان کآدمیزاد دلیر
خفتی وگشتی دل از پیکار سیر
تاختی ز آتش فشان دیو دژم
بیم دادی خفتگان را دم بدم
شهدشان کردی شرنگ
ور شدی دوشیزه ای از بیشه دور
ره زدی دیوش به هنگام عبور
کودکان را بردی از آغوش مام
در درون مادران جستی مقام
چون شدی عاجزبه جنگ
بود نام ماده اهربمن پری
شهربانوی بتان در دلبری
تار زلفان حلقه حلقه بافته
شد در آن عهد کهن دور و دراز
این جدال از هند و سند وسیستان
رفت تا خوارزم و بلخ و بامیان
دیو و غول و جن و همزاد و پری
در میانشان دشمنی بود از قدیم
کارشان زین دشمنی نامستقیم
ماده دیوان بدتر از دیوان نر
کارشان فسق و فساد و کذب و شر
اهل فن و جادو و کوک و کلک
نره دیوان زن پرستی کارشان
رمزی از مقصوره و محرابشان
چشم ها چون دو سیه مار دژم
از دو جانب سر درآورده بهم
طره چون شب غره چون صبح شباب
تن چو نور نقره فام ماهتاب
چون درآمد جیش دهیوپد به بلخ
کام دیوان از هزیمت گشت تلخ
بود جای آن صنم بر مرز چین
وز فراق شوی در سوک و انین
شد پری بانو به لشکر پیشرو
خیل تهمورث به ترکستان رسید
بسته بر گردونه دیو نابکار
گشته ز نیاوند برگردون سوار
بر تن او جوشنی از چرم شیر
نیزه درکف تاخت در میدان دلیر
بر سرش تاجی چو شاخ گاومیش
همچو از ابر سیه یک نیمه ماه
قلب ها از نعره اش بشکافته
هر که دیدی آن جمال و زیب و فر
فتنه گشتی بر چنان بالا و بر
پس پری بانو بدید آن شاه را
کرده بر بینیش ز ابریشم مهار
بند گردون بر دو کتفش استوار
شد نهکدل بلکه صد دل شیفته
شعله سر زد زان دل نشکیفته
در زمان فرمان به ترک جنگ کرد
نیزه برکف شهریار کینه خواه
چون به نزدیک صف دیوان رسید
دیو وارون نعره از دل برکشید
کای پریزادان و دیوان الامان
ز آدمی گشتم غریوان الامان
پادشاهی بسته ام یادم کنید
شد پری بانو ازین معنی خبر
داد فرمان تا نجنبد یک نفر
تازیانه بر سر و رویش نواخت
بیخ نیزه بر دو پهلویش نواخت